

|
|
|
|
این روزها نوشتنمان کار نمی کند .... هیچ حرف تازه و کهنه ای برای زدن نداریم ....شاید چون چاق شده ایم .....هوارتا .... به شادی چشم دشمنان .... البته من اینکار رو در راه رضای خدا انجام دادم ....آخه این روزها همه در فکر کار خیر و ثوابند .....گویا در این خاک قرار است زودتر بقیه خاکهای این کره خاکی قیامت شود ..... ما هم کار خیر دیگه ای از دستمان بر نیامد ....افتادیم روی یخچال مثل یک بختک نجیب ..... می خوریم و می خوریم .... البته علی هم دست به خیر است ..... چون تا یخچال به نصف می رسد از ترس اینکه مبادا خانوم های فامیل دوباره غصه اشون بگیره می دوئه و اونو پر می کنه .....
حالا موضوع جدید پروژه لاغری ایه .... چون از شما چه پنهون سرمان را چرخاندیم و دیدیم دیگه شلوارهایمان به تنمان نمی رود .... به به چه روز خوبی !!! چه دنیای مخوفی !!!! این روزها همه جا حرف از اتم و حرف در آوردن و چشم و هم چشمی یه .... هر چند چشم و هم چشمی های این دور و زمونه دامنه اش از طلا و مبلمان و پرده و ماشین فراتر و به گستره تلویزیون و رسانه های تصویری و غیر تصویری رسیده ولی هر چی که باشه باز هم چشم و هم چشمیه .... این روزها بعضی ها از این طرف خیابون راه می روند و بعضی ها بر عکس اونها ودر خلاف جهت اونها .... بعضی های دیگه هم" بوپس!!!!! "...می کوبند توی سر بغل دستی شون ... این روزها عجب روزهائی هستند .... این روزها خیابون ولی عصر یکطرفه شده .... تو فقط می روی و پشت سرت را هم نمی توانی نگاه کنی .... یک عالمه راه می روی و در ترافیک وقت خودت را گوهر می گیری تا به جائی که می خواهی برسی .... و صد البته که بنزین می سوزانی .... این خیلی مهمه ....چون اگر خیابان ولی عصر دو طرفه بودتو به تنهائی قادر نبودی س ه م ی ه بنزینت را به ته برسانی و این گناه بزرگیه چون ممکنه به فکر دلالی و فروش آزاد و به جیب زدن پول مردم بیوفتی ....اونوقت اگر آن روزها می شدو تو یکدفعه با قطع س ه م ی ه مواجه می شدی سکته می کردی چون قبلش تمرین نداشتی ...... این روزها همش حرف از هدفمند شدن است .... حرف از این است که ی ا ر ا ن ه هدفمند باشد ....و وقتی رادیاتور های خانه را باز می کنی آقای همسایه می گوید .... خانوم مبادا رادیاتور اضافی باز کنی و یا پنجره هایتان را باز کنید .... چون همه چیز دارد هدفمند می شود و پول گاز زیاد میشود .... آقای همسایه می گوید باید صرفه جوئی کنیم اینهم یک ثواب است ....خیلی دلم می خواست به او بگویم : " من یه راهی بلدم که اهالی ساختمان ۴۴ خیابون ۲۱ رو با کونکورد به بهشت بفرستم ... کاملا منطقی و ریاضی چون اگر بستن یک رادیاتور ثوابه .... پس بستن ۲ تا ۲ برابر ثوابه و خب به طبع بستن تمام رادیاتور ها خیلی ثوابه ..... و اگر تا آخر زمستون تمام رادیاتور هاتون رو بسته نگه دارید مسافر کونکورد خواهید بود .... حالا خوش به حال واحدی که تعداد رادیاتورهاش بیشتر .... چون بلیط لژ رو می گیره ...." اما حیف که ترسیدم بقیه بشنوند و راه بهشت رو پیدا کنند ..... چه می دونم این روزها خیلی چیزها مد شده که من حالیم نیست .... ام پروژه من هم کم بی اهمیت نیست .... لاغر شدن هم ثواب دارد ....باور نمی کنید ...من تازگی ها سر از این چیزها در آورده ام که همه این به روز شدنهایم را مدیون ددری شدنم هستم شب ! قبل از اینکه بخوابیم سرچ اینجین مغزمان را کار می اندازیم و حتما حتما یه بهانه ای برای بیرون رفتن فردا پیدا می کنیم .... مبادا در خانه بپوسیم .... فردا صبح -که البته صبح ما از ساعت ۱۲ شروع می شود -با باران می پریم توی ماشین و د برو که رفتی .... دو تا عکس شدیدا تابستانی لود می کنیم .... ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت سلام دوستای روز های آفتابی....
با این پائیز قشنگه نه چندان سرد چطورید .... ما که حسابی و با هول و هیجان لباسهای تابستونی رو جمع کردیم و کمد باران رو دوباره پر کردیم از لباسهای زمستونی جدید و قدیمی ...... به امیدی که هوا زودتر سرد شه .... هر چند !!فکر کنم امسال هم زمستون سردی نخواهیم داشت .... اما ما به زور هم که شده سردش خواهیم کرد .... اینقدر لباس پشمی می پوشیم و می ریم بیرون تا هوا خجالت بکشه و سرد شه .... این روزها پر شده از فیزیوتراپی و کلاس باله و .... دکتر باران که نگذاشت بچه پر هیجانم رو بگذارم مهد ....منهم گذاشتمش کلاس باله .... باران هنوز هم میاد می پرسه .... - مهسا چرا من نباید برم مهد تودت....(کودک).... - آخه مامان جان دکتر گفت آنفلوانزا اومده فعلا مهد نباید بری ... آنفلوانزا می گیری ... - مامان من مهد تودت و دوست دارم ... می خوام برم .... عیبی نداره بگذار آنفلوانزا منو بگیره ... عیبش نداره ... من نمی ترسم .... منم برای اینکه اینهمه ذوق اجتماعی بودنش هدر نره گذاشتمش کلاس باله ... چون تمرین هاش می تونه مکمل فیزیو تراپیش باشه ... هر چند که فعلا بپر بپر ه و بازی بازی.... خلاصه ما از لنگ ظهر تا لنگ شب دو تائی با هم تو خیابونیم .... من بسیار سپاسگزارم که شما از سلیقه بنده در مورد لباس صورتیه خوشتون اومده .... این لباس رو از فروشگاهی که چسبیده به تالار کشور خریدم گرفتم .... اما شرمنده اسم فروشگاه رو نمی دونم البته اینم بگم که من اواخر سال گذشته خریدم .... پازل بازی باران از مرز پازل ۲۸ تیکه هم گذشت .... البته کمی به کمک نیاز داره .... بلفی ما از القاب و الفاظ فاکتور می گیره و منو مهسا و باباش رو هم علی صدا می کنه ..... هر چند که ترجیح می دادم ما رو مامان و بابا صدا کنه ...اما دیدم هیچ بد نیست که اینجوری صدا می کنه ... شمردن اشیائ با تعداد متفاوت رو یاد گرفته ... گاهی اشتباه می کنه اما خوب سر از تعداد در میاره .... یواشکی وقتی من هواسم نیست یه گوشه می شینه و تمرینهای باله رو تکرار می کنه .... - " پوینت ... رست ... پوینت ... رست ...." - " پوز ۱ ... دمی پیلیه ... جامپ ... دمی پیلیه ... جامپ ... " و به محض اینکه من سر می رسم .... مثل یه مجسمه خندان .... ثابت می شه و نگاهم می کنه ..... بازم میام .... سعی می کنم زود بیام .... ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت بعد از ظهر یه جمعه ملایم تابستونی که البته تابستونش یواش یواش رنگ باخته .... و لطافت پائیز آروم آروم وجودم رو فرامی گیره .... یه جمعه از آخرهای ماه رمضون که یه کم غمگینه .... آخه ۲۱ امه ....از صبح که روز برامون شروع شده هیچ کار جدی برای انجام دادن نداریم ....باران و علی به کارخونه هیولا ها و وینی پو و اسفنج باب مشغولند .... منم بی حوصله از انجام تکالیف فرانسه ام .... اما در پس همه بی حوصله گی ها یه شور ملایمی برامون هست .... همه چیز رو به راهه به جز موهای من که عین برگ خزون که از درخت می ریزه از رو سر بنده جدا می شه و به سطل اشغال روون می شه .... علتش بی دلیلی هست .... هنوز هم داروی جدی ای براش پیدا نکردیم .... کچل نشدم شکر می کنم ... باران در اواسط دو سالگی یه کم لوسه اما نه از نوع حال بهم زنش.... مشغول گرفتن آموزشهای جور واجوره.... که من از سر بی وقتی تند تند و قبل از خواب و توی ماشین در حال رانندگی و داخل حمام بهش می دم ... کلی انگلیسی بلده .... حتی جمله ها رو انجام می ده .... چند تا کلمه فرانسه بلده .... رنگها رو میشناسه ....(نه کامل ) پازل چوبی می چینه ..... نقاشی ها رو رنگ می کنه ..... الفبا تمرین می کنه .... اشکال هندسی رو می شناسه و با مکعب هوش ۴*۴ اش که خیلی پیچیده تر از قبلی هاس حسابی کلنجار می ره ....و اشکال رو حتی بصورت تیکه تیکه میسازه ..... مثلا مثلث رو با سه تیکه جدا از هم می سازه .... فیزیوتراپی می گیره ..... اینو برای اطلاع مامان ها می گم .... تجربه بسیار مفیدیه که اگه لازم داشته باشیدش دونستنش راهتون رو خیلی کوتاه می کنه ..... بچه هائی که موقع راه رفتن پاهاشون مایل به داخل یا متمایل به خارج می گذارند ...بهترین راه حل برای اونها کار درمانی هست .... نه کفی ...نه کفش طبی و نه جراحی می تونه براتون مفید باشه ..... چندین جلسه فیزیوتراپی و تمرینهائی که برای بچه ها مثل بازی می مونه خیلی موثره .... چون بچه ها گاها" به دلیل تنبلی ماهیچه های پا ...پاهاشون و در وضعیت بد قرار می دهند .... مثلا دیدید بعضی از بچه ها مثل قورباغه می نشینند ؟؟؟؟؟ اون از همین دسته مشکلاته .... که البته این قبیل مشکلات از نظر پزشکان اورتوپد کودکان هیچه .... واقعا هیچه .... و هیچ تدبیری براش ندارند ... بجز کفی و کفش .... که اغلب درمانگر نیست .... فقط پیشگیری از پیشرفتش می کنه .... و گاها" بعضی از اونها اعتقاد دارند که زمان بگذره و بچه کمی بزرگتر بشه تا بتونن بریس تجویز کنند و یا جراحی کنند .... در حالی که این مشکل رو که در مراحل اولیه اصلا مشکل نیست فقط تنبلی ماهیچه است میشه به راحتی با تمرینهای درست مرتفع کرد ..... باران من هم درگیر همین تنبلی هست که هفته ای سه روز فیزیو تراپی خیلی خیلی موفق بوده .... البته هنوز از مهد خبری نیست .... هر چند خودم خیلی دلم می خواست که از پائیز به مهد بره اما به دلیل شیوع آنفلوانزای خوکی از اون منع شدم ..... متاسفانه .... چون باران به شدت علاقه نشون می ده که وارد اجتماع بچه ها بشه ... چون خیلی اجتماع دوست .... مهربون و سازگاره .... البته اینها رو که می گم اصلا فکر نکنید که لجبازی های بچه های ۲ ساله رو نداره .... تا حدود یک ماهه پیش .... اوضاع ما اینقدر سخت و پر تنش بود که من شبها وقت خواب به خودم می گفتم .... خیلی بی عرضه ای .... همه چیز در هم و شلوغ به نظرم می اومد و کنترل اوضاع کلملا از دستم خارج بود .... اما به کمک چند تا کتاب ناب که از وبلاگ مامانهای دیگه اسمش رو پیدا کردم الان عالیه عالی هستیم .... و پائیز رنگارنگ و دلنواز رو در بهترین شرایط شروع می کنیم .... بعله ! درست فهمیدید .... من عاشق پائیزم ..... افسردگی هم ندارم .... اینکه می گن آدم های منزوی اصولا عاشق پائیز و زمستونند خیلی صادق نیست ..... خوب از هر دری سخنی گفتم .... دلی از عزا در اومد .... تا یادم نرفته اسم کتابها رو هم بگم که چیزی از قلم نیوفته : ۱- راز کودکان شاد ۲- به بچه ها گفتن ..از بچه ها شنیدن ۳- انسان ... کودک ... خانواده ... ۴- پنج زبان عشق کودکان من باید برم تا حکم تیر من و ندادند .... علی و باران جلوی در آماده اند که بریم بیرون .... خیلی آقائی می کنن داد نمی زنند... هادی بای بای ..... ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ